تبليغاتX
به همین سادگی

به همین سادگی


 

اندیشه های همزمانی را دوست دارم و

 این را هم که دو نفر با هزارها فرسنگ فاصله درست در یک ثانیه مشترک٬ به هم فکر می کنند...

مهم نیست که با چند دهه اختلاف به این دنیا قدم گذاشته ایم.

اهمیتی ندارد که تعداد چروک های صورت من چند سال عمیق تر است یا تو...

مهم این است

که

وقتی  از فاصله چند هزار کیلو متری به روزگار یکدیگر سلام می کنیم طعم لحظه ها می روند به سمت امید......

به این که خیلی وقت ها از به زبان آوردن ساده ترین واژه ها می ترسیم و راه های مشکل را برای بیان احساسمان انتخاب می کنیم همان راه هایی که یا نتیجه ای به همراه ندارند یا

نتیجه دلخواهمان را ۱۸۰ درجه معکوس نشان می دهند......

حرف های من یکی از همین های بی نتیجه یا بد نتیجه هست همیشه!!!

گاهی وقت ها حضور یک وجود روزگارمان را از این رو به آن رو می کند.

این وجود می تواند یک استاد معنوی باشد ...یک نوزاد....یک دوست.....یک رفیق یا.....

وجود می آید و دنیای بی هدفمان می شود سرشار از آرمان و آرزو!!!

آرزوهایی که هیچ ربطی به من نداشته باشد...شاید

و تاریکی و تنهایی را می سپاریم به دست بادهای دور

و

ثانیه هایمان شادی را زمزمه می کنند با طراوت!!!!!

و سکوت را سنجاق می کنم به تفسیرهایم که بوی کالی می دهند همیشه!!!!!

راستی یادم رفت که بگویم.

کیف پولم پاستوریزه پاستوریزه بود!!!!

sale  هم نزده بودند!!!!

اما همه را خریدم .

دیروز را می گویم که با جیب خالی

به جان خریدم

تمام دلتنگی های جا خوش کرده

در احساس نا متعارفم نسبت به تو!!!!!!

sale هم نزده بودندها!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 0:26 توسط الناز |


یکی از همین غروب های افراطی

سلام می کنی از آن سوی میله ها!!!

با ذوق و شوق جواب می دهم!!!!!

چند جمله خوش رنگ می فرستی این سوی

انتظار!!!!!!!!

با کمال میل قبول می کنم!!!!

دارم می خندم و می خندم و..............

داری دور می شوی از میله ها 

 و من........

میله ها از هم قهر می کنند بی خودی!!!!!!!!!!

دوباره دارد کابوس آزادی می بیند

پرنده وجودم!!!!!!!!!!!

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دل تنگی گذر کنم

گفته بودی دل تنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند.

می گفتی قاصدک ها گوش شنوا دارند

غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار

من اکنون صاحب دشتی قاصدکم

اما مگر نمی دانستی قاصدک ها ی خیس از اشک می میرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

پ: المیراهم رفت ....خونه ی بخت میگن بهش...هزاران کیلومتر دورتر از اینجا

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 23:24 توسط الناز |


گفتند کوه یعنی از جنس سنگ٬ محکم و استوار.....

به همین بهانه گول خوردیم...به همین معنا تکیه کردیم اما...........

اما کسی نگفته بود کوه ریزش هم دارد...کسی نگفته بود کوه از جنس کاغذ هم هست...

از کوه بودن خسته شدم...کاش کوه فقط یه معنی داشت........

 

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم ...نه میخواهم بدانم

دلسنگ یا دلتنگ!!!!!چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که می بینند خوارم...در امانم

دلبسته ی افلاکم و پا بسته ی خاک

فواره ی بین زمین و آسمانم

آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟؟؟؟؟؟؟

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست...آیا می توانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 23:23 توسط الناز |


می دانید پائیز برای من مثل آب روی آتش است شایدم بود.

کوچکتر که بودم فقط با این دلم خوش بود....

پائیزه ٬ پائیزه ..برگ از درخت می ریزه...هوا شده کمی سرد...روی زمین پر از برگ......ابر سیاه و سفید..

ولی حالا برگی نیست٬ ابری نیست

شاید دور و بر ما نیست

شاید هم برای دیدن برگها باید دور و دورتر بشم از اینجا

دور ...خیلی دور

اصلن می دانید پائیز بهانه ایست برای رفتنم....شایدم رفتنم هم بهانه ای باشد برای یک چیز دیگر........

همیشه درست وقتی همه ی چیزهای خوب کنار هم جمعند....دلم میلرزد...

هرچند الان همه ی چیزهای خوب من تغییر فصل است!!!!!!!

میترسم

این بار اما طور دیگری است......

نه ترس است و نه هیچ چیز دیگری!!!!!

اصلن می دانید فقط دلم برای "او" تنگ است...برای کسی که هنوز در فکرم هست و این روزها بیشتر یادش می کنم.......

شاید "او" هم برای من دلش تنگ شده باشد..............

کاش می آمد اینجا و همه ی این ها که در گلویم رسوب کرده می دید....

اینجا در قلبم

پر است از اتفاق های نیفتاده و

رویاهای به حقیقت نپیوسته و

آرزوهای کال

که لذت در آغوش کشیدنشان در جانم رخنه کرده است

دستم را دراز می کنم تا بگیرمشان....

اما........................

 

رفتن یا ماندن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آیا همه ی آنها که رفتن خوشبخت شدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟همه ی دلخوشیم شده درد دل با کسی که از خودم بیشتر دوستش دارم................

کاش میامدی..........

شاید وقتی آمدی دیگر هیچ وقت نباشم.........

 

پ.ن: کاش یکی کمکم کنه ...ذهنم پر از سوال های بی جوابه.........

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 17:51 توسط الناز |


صدای بوق ماشین ها دیگر شادی قبل را ندارند مثل اعلام مجلس ترحیم شده اند...آزارم می دهند.....

هر روز عصر زندگی ام را در یک چهار گوش دنبال می کنم تا فریادها را بشنوم و خاموش گریه می کنم توی اتاقی که نورش هم آزارم می دهد.....

دلتنگی هایم را جمع می کنم سر انگشتانم مثل پتک می کوبم روی دکمه هایی که اصلا" نمی فهمند...

نه!!!!!!!!!!!!حتی لحظه ای فکر نکنید....امیدم همیشه خواهد بود.هنوز زنده ام!!!نفس می کشم..

می شمارم تمام روزهای مه گرفته ی باقی مانده را....نمی دانم تا چند بشمارم....

از انگشتانم هم هشتاد تا بیشتر شده اند.هرشب همان ستاره ی پر نور را که توی همه ی تراس ها پیداست بغل می کنم ...

هر کجا که باشی پیداست....به همان نگاه کن!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 18:4 توسط الناز |


خوبم!!!!!!!!!!

یا هستم

یا می خواهم که .....

نمیدانم

خوبم

اما

شاید نتوانم

یا نشود

یا نگذارند

کسی نمیداند

چرا

من هم

خوبم!!!!!!!!!!

اما شاید

البته....

این روزا خیلی دلم هوایت را می کند...نمیدانم چرا این قدر بیقرارم....

ببخش بر من

که گم ات کردم این روزها

آنگونه که هرگز راه بازگشت به دلم را

نیابی......

ولی دلم هوای با تو بودن دارد....دعا می کنم برایت....

به قول خودت زیبایی دنیا در این است که تو بی خبر باشی و کسی به خاطر تو با خدا راز و نیاز کند...

این روزها دلم خیلی هوایت را کرده....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 23:44 توسط الناز |


دوست دارم یکمی از خاطرات بچگیام بگم...اون وقتایی که دانش آموز بودم.....

من از بچگی چون مامان و بابا هر دو شاغل بودند پیش مادر جون بودم و هر مدت یه بار یادشون می افتاد که یه زمانی یه بچه ایم داشتند و یه سری بهم می زدند...

بماند که منم اون قدر انق بودم که هیچ وقت باهاشون نمی رفتم خونه....

از همون بچگی ها چون هم بازی هام همه دوست های دائیم بودند رفتارم کاملا" پسرونه بود ...موهای کوتاه و صورت آفتاب سوخته و همیشه هم از این شرت و بلوزهای ورزشی می پوشیدم و سر ظهر می رفتیم توو کوچه فوتبال و همیشه هم من دروازه بان بودم و البته کاپیتان.........

اینقدر قلدر بازی در می آوردم و چون تنها بودم همه مجبور بودن حرفمو گوش کنن......

درست مثل تارزان......

مهد کودک: روز اول که می خواستم برم دائی فرهاد دستامو گرفته بود و دائی مهرزاد پاهامو...

مثل جنگلی ها فرار می کردم..به زور می بردنم توو حیاط که مثلا" با دیدن تاب و سرسره راضی شم ولی نشدکه.........نرفتم........به هیچ صراطی هم مستقیم نبودم مثل الان.........

آمادگی: با کلی شرط و شروطی که گذاشتم حاضر شدم برم ....

اولین شرطش این بود که من از این هدها که دخترا میزنن ٬ نمی زنم و سارافون هم نمی پوشم....

بالاخره رفتم و چون نزدیک خونه ی مادرجون اینا بود هر وقت خسته می شدم یه سری می زدم خونه ببینم مادر جون با من کاری نداره ...آخه صبحها دست تنها بود طفلی

کلاس اول: معلم خیلی خوبی داشتم...دفتر دیکته ی کلاس اولم رو هنوز دارم...الان رو نگاه نکنید اون وقتا درسم خوب بود.....

کلاس دوم: معلم کلاس دومم رو اصلن دوست نداشتم...خیلی سخت گیر بود.....

کلاس سوم: چون تعدادمون توو کلاس کم بود (۶نفر)معلممون همیشه ازمون درس می پرسید و مشقامونو نیگا می کرد ...مجبور بودیم درس بخونیم.....

کلاس چهارم: خیلی این سال رو دوست داشتم٬ خیلی معلمی گلی داشتم...مهربون و دوست داشتنی...امیدوارم شاد و سلامت باشه......

کلاس پنجم: کلاسمون توو مدرسه نمونه بود هممون معروف بودیم چون کلاس پنجمی ها رنگ مانتوهاشون با بقیه فرق داشت کلا" تابلو بودیم دیگه....

همیشه توو کلاسمون جشن بود ..از روی سرخوشی هر بار واسه یکی از بچه ها تولد می گرفتیم..یه بارم واسه پسر معلممون جشن گرفتیم و زنگ زدیم بهشون که پسرتونم بیارید و ایشونم حدس زدند که کاسه ای زیر نیم کاسه باشه نیاوردش و کلی هم جریمه مون کرد.....

اول راهنمایی: یه اکیپ بودیم به سردستگی شخص شخیص بنده راه می افتادیم توو مدرسه با بچه های سومی دعوا راه می انداختیم...وقتی هم می رفتیم پیش مدیر چون اونا بزرگتر بودن و ما ریزه میزه همیشه محکوم میشدن و کلی کیف می کردیم...

دوم راهنمایی: باز همون مدرسه ...همون دوستها...همون اکیپ....

سوم راهنمایی: دیگه شده بودیم ارشد مدرسه هیچکی جرات نداشت پاشو کج بذاره...باورتون میشه از ماها بیشتر از ناظم و مدیر حساب می بردن؟؟؟؟اولی ها میومدن از ما اجازه می گرفتن.........

امتحان تیز هوشان هم قبول شدم.........

اول دبیرستان: خیلی سال بدی بود ..درسها سنگین بود......

دوم دبیرستان: رفتم یه مدرسه ی دیگه و با چند تا از دوستای دوم ابتدائیم همکلاس بودم  و آِتیش میسوزوندیم....

سوم دبیرستان: بهترین سال دوران تحصیلم..وای اگه بدونید چی کارا که نکردیم....

مینی بوس کرایه کردیم بچه ها را بردیم اردو بدون اینکه مدیر و ناظم خبر داشته باشن ولی پدر و مادرا فکر می کردن از طرف مدرسه میریم اردو...بردیمشون طالقان....

چشتون روز بد نبینه نزدیک چهارشنبه سوری توو کلاس ترقه خرید و فروش می کردیم که یکی از بچه ها یه فندک دستش گرفت و روشن کرد و داشت تهدید می کرد که الان روشنش می کنم که یهو آتیش گرفت و توو دستش ترکید ...طفلی دستش وحشتناک سوخت و ما ها هم یه هفته از مدرسه اخراج شدیم....

یه بارم زنگ در مدرسه را قطع کردیم تا دبیرمون فکر کنه مدرسه تعطیله.....

توو حیاط مدرسه یه باغچه ی خیلی بزرگ بود آنتراک می رفتیم اون جا می نشستیم ...با بچه ها یه چاله کنده بودیم روش هم کلی شاخه ریخته بودیم .بنده خدا مدیرمون اومده بود از اون جا رد بشه پاش رفته بود توو چاله  و از سه جا شکست....

یه استخر هم وسط حیاط مدرسه بود که بهار کارمون این بود که بپریم توش آب بازی....

ساعت ۲ از مدرسه تعطیل می شدیم ساعت ۷ می رفتیم خونه...همش توو سینما و کافی شاپ و.. پلاس بودیم...یادم نمیاد یه روز بوده باشه که ما رو دفتر مدیر صدا نکرده باشن حتی اگه کاری هم نمیکردیم صدامون می کردن که مطمئن بشن هستیم.....یه هفته در میون هم بابا  و مامان میومدن یعنی احضار میشدن......

به اندازه ی همه ی عمرم توو این سال شیطونی کردم......

پیش دانشگاهی: کلاس کنکور می رفتم و غیر حضوری بودم و مدرسه نرفتم....

بعدشم که نتایج کنکور اومد بازم کله شقی و لجبازی باعث شد بهترین فرصت زندگیم رو از دست بدم...

عشقه مهندسی مکانیک بودم قبول هم شدم ولی تبریز و رفتم و یه ترم هم بیشتر نتونستم دووم بیارم و اومدم دانشگاه آزاد ...الانم مثل.. توو گل گیر کرده مجبورم به هر بدبختی که شده تمومش کنم....

بماند که این جا هم هر مدت یه بار یه جنگی راه میندازیم و دل کلی ؟آدم رو شاد میکنیم...شاید واسه همین جنگجو بودنمه که همه بچه های دانشگاه و البته فامیل بهم میگن سوسانو...

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 20:40 توسط الناز |


هیس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دارم با خدا حرف می زنم.......

می دونی چیه؟؟؟؟؟ از دیروز دلم یه جوریه......

یعنی تموم شد؟؟؟؟؟ به این زودی؟؟؟؟؟

آخه دله من که تنگ میشه........................

خداااااااااا مرسی که بودی......این مدت خیلی هوامو داشتی...مثل همیشه ولیه یه جور خاص تر

یه جاهایی دیدمت...لمس ت کردم... حس ت کردم با همه ی وجودم...

مرسی که نگام کردی...نگام می کنی....

آرومم.........

آرومه آروم........

دلم قرصه که هستی........

یادته اون روز که داشتی باهام حرف می زدی....اون روز که قرآنت  رو می خوندم...

یادته رسیدم به همون آیه؟؟؟؟؟؟یادته تنم یخ کرد؟؟؟؟؟یادته بغضم ترکید؟؟؟؟؟؟ یادته توو بغلت زار زدم؟؟؟؟؟....یادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفته بودی:

ای کسانی که ایمان آوردید ٬ به خدا ایمان بیاورید...........

ایمان آوردم بهت.................

خدا دلم تنگ میشه واسه صداقتی که این روزا باهات داشتم.........

مرسی که مهربونیت رو ....نگاهت رو ازم دریغ نکردی......

این روزا خوش به حاله روحم شده بود ..........

مرسی که یه بار دیگه متولدم کردی و اجازه ی زندگی بهم دادی...

به خودت قسم ....خیلی سبکم......

مرسی که بازم قراره که این دختره سر به هوا ی فراموشکار ...این "من" آرام و دلخوش را تحمل کنی.

خیالم راحته و قلبم..........

قلبم مطمئن از رحمت و حکمتش........

و خوشحالم که دعای این روزهایم

اللهم عجل لولیک الفرج   بود............

اما و

اگر و

کاش

هم نداریم.......

خوب باشید الهی..........

خوب باشی الهی.............

خوب باشم الهی..................

این روزا عجب دلم میخواد حرف بزنم..........

این روزا عجب دلم میخواد شروع کنم.............. پس

به دنیای تازه ی بدون خاطره و سپید...سلام!!!!!!!!!!!!!

به پله هایی که منتظره قدم هایم ...قدم هایت هستند....سلام!!!!!!!!

به برگه های پیش رو و سطر های خالی از کلمه ....سلام!!!!!!!!!

به نگاهی که دیگر به این سادگی ها بارانی نمی شود...سلام!!!!!!

حتی به تویی که دیگر نیستی هم ....سلام!!!!!!!!!!

بی خیال دیگران

سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 19:9 توسط الناز |


نمی دونم تا حالا حس یه پر رو تجربه کردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سبک

آروم

رها

مثل حس بی وزنی ....... با وزش باد اینطرف اونطرف میره و به هیچ جا و هیچ چیز تعلق نمی گیره.....

شدم من ...سبک و بی هیچ حسی.....................

نمی دونم چقدر دووم داره؟؟؟؟؟؟؟ خوبه یا بد؟؟؟؟؟؟

فقط می دونم کارهام رو می تونم خوب انجام بدم................

خدا کنه باد شدیدی نوزه که زیاد دورم کنه..................

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 21:6 توسط الناز |


شنبه ها رو دوست دارم

چون تو به من امید میدی

نوشته هامو میگیری

جاش ورق سفید میدی

 

دیروز توو ماشین نشسته بودم و منتظر خواهرم تا بیاد.چند تا دختر هم سن و سال من کنار خیابون منتظر تاکسی بودند و با صدای بلند می خندیدند.

نگاشون کردم...از روی سرخوشی بود یا سرپوش گذاشتن رو نمیدونم....

فقط میدونم یهو  دلم خنده خواست...اونم با صدای بلند طوری که اشک از چشمام دربیاد...

یاد حرف یه نفر افتادم که همیشه می گفت:

خنده جزئی از صورت توست ...سعی کن هیچ وقت حذفش نکنی شاید این خنده همه زندگی و امید یه نفر باشه و کلی حساب روش باز کرده باشه.............

از حرفش خندم گرفت و توو دلم گفتم:

چقدر زندگیش حقیره و کوچیکه اون که امیدش خنده ی من باشه .........

چند وقتی میشه که حذفش کردم.....

نمیدونم شاید از سر لجبازی بود که اگه کسی امیدی بهش بسته٬ دیگه به چیز به این کوچیکی دل نبنده..............

راستی از کی حذف شد؟؟؟؟؟؟ خودمم نمیدونم

برا چی حذف شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم

ولی میخوام که باشه ..دوست دارم برگرده و بشه جزئی از صورتم...

شاید باید آخرین تلاشم را برا  برگردوندنش بکنم...اما چطوری؟؟؟؟

باورم نمیشه  که نمیتونم برگردونمش مثل یه بیمار سرطانی می مونم که میدونه با شیمی درمانی خوب میشه اما نمی خواد....

چرااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 12:10 توسط الناز |


بی تاب شدن دل

شنیدن یه خبر

داشتن یه سوال

خواندن یه حمد

فرستادن صلوات

قسم دادن

و بهت ناباورانه ی چشم

 

تفالی و

 

تائید خبر

گرفتن جواب

قرار با دلی که تا ابد دلتنگه......

تعبیرش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

تعبیرش چیه که تفالم خبر از خبر و امید و شادی میده و تو نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تعبیرش چیه که حال فالم خوبه و حال دلم اما.....نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 1:6 توسط الناز |


اتفاقی افتاد که اگر شما هم بدانید چه بر من گذشت وضعی بهتر از من نخواهید داشت.بعد از آن اتفاق بود که احوالاتم این گونه به هم ریخت...............

شاید هم نه٬خودم دنبال بهانه ای بودم تا این گونه به هم بریزم......در هر صورت این چند سطر هیچ ربطی به من ندارد......مخاطبم" من "نیست حتا " او"  هم نیست و حتاترش " تو" هم نیستی..........

خطاب به هیچ کس می نویسم...کسی که در این زمانه ی نامرد تنها انسانی است که می شنود.. دیگران یا خوابند یا خود را به خواب زده اند یا آن قدر غرق در متشرع کردن دیگرانند که فرصتی برای شنیدن برایشان باقی نمانده است...............

می گویند عاشقانه ترین٬عارفانه ترین و سوزناک ترین نامه ها ٬نامه هایی است که برای هیچ کس نوشته شود.............

من برای " هیچ کس"  می نویسم ٬ هیچ کسی که همه کس است....پس

از کوچکترین و ناچیز ترین

به بزرگترین و باارزش ترین

سلام

عرف معمول نامه ها از احوالپرسی شروع می شود...از حال من اگر بپرسی....بگویم خوب هستم که دروغ گفته ام....وقتی دارم برای تو می نویسم باید حرف و عملم یکی باشد....

دروغ نمی گویم به تو ...نمی شود به تو دروغ گفت...تو به همه ی امور آگاهی ...می بینی.......

چند روزری است که به تو فکر می کنم...به روزگار بی تو

به تو فکر می کنم ....به این بودن اما نبودنت

می دانم که نمی دانیم در دوری تو چه بر حال ما می گذرد...........

می دانم که میدانی در دوری تو چه بر ما می گذرد..............

اگر بگویم از کودکی فکر می کردم تا وقتی من هستم می آیی...یعنی می بینمت...همه می خندند...

اگر بگویم در رمضانم و دلم برای رمضان تنگ شده است...همه می خندند ولی...

ولی من می دانم که تو نمی خندی...........

دلم حرف می خواهد......دلم گفتن و شنیدن می خواهد.... اصلا" می دانی دلم دل می خواهد...

نامه ی فراق کوتاه باشد بهتر است..نگفته هایم را خلاصه می کنم...دیگر هیچ نمی گویم اما

خودت که بهتر می دانی این بودن اما نبودنت چه آتشی است بر این دل بیقرار پرگریه ام....

کاش می آمدی.............

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 0:22 توسط الناز |


خدایا کلمات شرقی من به خاطر تو زنده اند و می تپند.همه سروده هایم از نام تو آغاز می شوند....نامی که از روز ازل تاکنون همچنان تازه و باطراوت است.من گلهای بنفشه را با تو شناخته ام و بارانهای موسمی را به خاطر تو به اتاقم راه داده ام.

خدایا....من تو را در همه آینه های جهان ...در صدای یک فروشنده دوره گرد ...در گیسوان پریشان مادرم و کتابهایی که زیر نور شمع ورق می خورند...دیده ام.من احوال تو را کنار پلکانی که به ماه می رسند...از عاشقی گمنام پرسیده ام.

خدایا ...مرا همسفر درشکه های مانده در برف مکن!!!!!مرا در متن تاریک سکوت تنها مگذار!!!! مرا در جهانی که در من جریان دارد ...سرگردان مخواه!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا.....سوگند به دهانهایی که با نام تو زیبا شده اند....سوگند به چشمهایی که جز تو چیزی نمی بینند....سوگند به گیاهانی که عطر تو را منتشر می کنند....سوگند به پلهایی که پاهای کهنه مرا به تو می رساند...همیشه تو را کنار خودم می بینم که با یک دست زندگی را نشانم می دهی  و با دستی دیگر مرگ را!!!!!!!!!!!!!!

خدایا....می دانم اگر نگاه از تو برنگیرم...هر یک از انگشتانم شقایقی شکوهمند می شوند.

می دانم اگر همین روزها نمیرم...آخرین شعرم را تو خواهی سرود و به شیشه قلبم تلنگر خواهی زد....اجازه خواهی داد زیر باران بهار بایستم و همراه اطلسی ها قد بکشم و آنقدر بزرگ شوم که از جغرافیای این دنیای کوچک بیرون بروم.*

 

یه نفس عمیق..................

یک سال دیگه ام گذشت و من به تو نزدیکتر نشدم که هیچ کلی ام فاصله گرفتم......

 کمکم کن که فقط توئی که میتونی..................

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

                                           از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

                                         سرودیم نم نم٬تو را دوست دارم

نه خطی٬ نه خالی! نه خواب و خیالی!

                                       من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

                                      به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

                                     بگوئیم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هماواز با ما:

                                    تو را دوست دارم ٬ تو را دوست دارم (قیصر امین پور)

بیائید امسال برای همدیگه دعا کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*محمدرضا مهدیزاده

                                       

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 5:47 توسط الناز |


سخت می گرفتی به دلت وگرنه راه هموار می شد با مهربانی نگاهت............

سخت می گرفتی به دلم وگرنه خوشبخت بودم با بودنت...........

 

عهد بسته بودم دیگر گلایه ای نکنم ...فراموش کنم ...عهدم را شکستم کنار عبور تو در خوابم....................

عهدم را شکستی وقتی حضورت دلتنگی ثانیه هایم را پر کرد...................

 

سخت نمی گیرم به دلت که تو مختاری به دوری و دوری و دوری...............

سخت نمی گیرم به دلم که محکومم به دلتنگی امروز و دلواپسی فردا و شوق دیدار کوتاهت در خواب

سخت نمی گیرم چون همان ثانیه های کوتاه تماشایت از دور در خواب را هم دوست میدارم.....

سخت نمی گیرم چون هوای من هوای تو می شود وقتی آرام از کنار سکوتم می گذری.....

که دلم هوای صدایت را میکند ولی سخت نمی گیرم....

می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازی ساده ایست تو بودی که سخت می انگاشتی اش..................

نوشته ی ساده ای است توئی که سخت می خوانی اش...............

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 17:42 توسط الناز |


این جا این ور دنیا دختری هست که تو نمی دانی ....تو نمی شناسی.....با توام...

این جا دختری است که با هیچ کس درد دل نمی کند اما همه می دانند که چیزی در دلش هست که درد می کند.....

همه ی دل تنگی هایش را ریخته در دفتر خاطراتش تا همه ببینند و تو نمی بینی........

دختری هست که فکرش ...ذهنش درد میکند

دختری هست که با خودش هم قهر می کند....به دلش سخت می گیرد....

دختری هست که از نزدیکانش دور است و به هر کسی که دور است نزدیک می شود.....هر کس...

به هر چیزی که دم دستش باشد دست نمی زند...طرفش هم نمی رود حتی....

فقط چیزی را می خواهد که دستش به آن نمی رسد و شاید هیچ وقت هم نرسد....

دختری هست که می خواهد فرار کند از خودش ولی گم است در خودش.......

دختری هست که اینجا نشسته و فکرش آن سوی دنیاست....پیش تو شاید...

دختری هست که خسته است خیلی ....ولی درس می خواند بیشتر .... کار می کند بیشتر....

دختری هست که تنهاست و می گوید حالش خوب است اما......... تو باور نکن

دختری هست که دوست دارد دوست بدارد ولی دوست ندارد..............

دختری هست که دلش را به هر چه که دارد خوش کرده و هیچ دلخوشی ندارد.....

دختری هست که حالش از هرچه که دور و بر خودش جمع کرده به هم میخورد ...........

دختری هست که هرروز تنها تر می شود...........

دختری هست که فقط یک چیز می خواهد........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 19:27 توسط الناز |


دلم قدر سرد میخواددددددد................چرا این جوری نگاه می کنی؟؟؟؟؟؟؟ حتما" میخوای بگی که قدر سرد دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم قدر سرد میخواد.....................................

 

شب قدری که از سرما دندونات به هم بخوره و نوک بینی ات قرمز شده باشه و محکم پتو رو دور خودت بپیچی و حاضر نشی بری توو حسینیه پیش بقیه..................

زل بزنی به شمع هایی که روبروت روشن کردند و توو صدای آسمونی حاج داود خودتو گم کنی و به این فکر کنی که کسانی که این شمع ها رو روشن کردند چه حاجتی دارند و....................

قرآن روو سرت بذاری و قسمش بدی به اونایی که دوسشون داره و وقتی همه حاجتشون رو میخوان تازه به خودت بیای و مثل بچه های خنگ که درسشون رو خوندند ولی موقع جواب دادن که می رسه هیچی یادشون نمیاد یا شایدم میاد و نمیتونن بگن....................

تازه اون وقت فکر میکنی که چی قرار بود بخوای ازش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می مونی که کدومش رو بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم قدر سرد میخواد ...قدری که تموم نشه و تو نفهمی که کی خوابت بره؟؟؟؟؟؟؟؟.............

و صبح وقتی چشمات رو که باز می کنی محبتش رو نفس میکشی......

و خدا حاجت نگفته و خاک خورده ی این بچه ی فراموشکار را می دهد

و چه خوب خدایی دارم من......................

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 12:13 توسط الناز |


توو چشمهاش خیره شدم.........خیلی ازش فاصله گرفتم....دورم ازش............ دیگه حتی نمیتونم احساسم رو به زبون بیارم..............

دلم تنگ شده واسه قبلا" ها..................واسه اون روزایی که خودم رو لوس می کردم تا بغلم کنه و توو بغلش مچاله می شدم و لباش رو نزدیک گوشهام میذاشت و آروم لالایی می خوند....قصه می گفت برام و مثل همیشه زودتر از من خوابش می برد........................................

با همه ی بچگی ام یه ترسی رو تو چشمهاش می دیدم...حس اش می کردم....

نسل اون نسلیه که از نشون دادن خستگی اش شرم داره اما من خستگی اش رو می فهمیدم....

 

توو چشمهاش خیره شدم...دلم می خواست بگم میشه بمونی پیشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 دلم می خواست بگم که بیشتر از هر چیز و هر کس توو دنیا دوستش دارم......................

دلم می خواست بگم که با بودنش پشتم محکمه................

دلم می خواست به همه ی دروغهام اعتراف کنم......به این که دیگه بزرگ شدم.....  میتونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم....... از پس کارهام بر میام....مستقل شدم و دیگه به کسی وابسته نیستم..... به این که به خودم یاد دادم که به کسی دل نبندم تا کسی دلبسته ام نشه... کسی رو دوست نداشته باشم تا کسی دوستم نداشته باشه......................

دلم می خواست سیر نگاش کنم و سرم روو شونه اش بذارم و بگم خواهش می کنم نرو...... من از بی تویی می ترسم.......بی تویی سخته ولی....................

ولی این غرور لعنتی همیشه کار رو خراب می کنه........... بغضم رو به زور خوردم و صورتش رو بوسیدم و خداحافظی کردم....................

گفت: تو خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جرات نکردم نگاش کنم با یه لبخند کمرنگ گفتم: آره

گفت : دروغ میگی................

راست می گفت..............

دروغ می گفتم.............

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 20:33 توسط الناز |


من رو متهم می کنند که فقط خوب حرف می زنم و حرفهای خوب نه.....

که راحت دلیل و منطق می آورم

که زیبا نقش بازی می کنم

متهم می شوم به مغرور بودن ...به خودخواه بودن

و کسی به حرفهایم گوش نمی دهد

و کسی نمی داند که چه رنجی است که

کسی به حرفهایت گوش ندهد.......کسی تو را نفهمد

خاطراتم را از یاد برده ام

و حتی همه ی آن هایی که روزگاری دوستشان داشتم

همه چیز تکراری است

قلبم دیگر به عشق کسی نمی تپد

دلم برای کسی نمی سوزد

حتی هوای رفتن به جایی دور را هم ندارد

همه ی اتفاقات شیرین گذشته ام را

از یاد برده ام

دیر زمانی است که حوصله ی شیطنت کردن را هم ندارم

جتی دیگر با دیدن یک کودک در خواب هم یاد معصومیت انسان نمی افتم

و خوب می دانم

که اینها از نتایج خوخواه بودن نیست

به غرور ربطی ندارد

باختن است

کم آوردن است

می آید و می رود

مثل نسیم خنکی که الان به صورتم می خورد

مثل همان باران رحمتی که بر سرم می ریزد و کسی نمی بیند

مثل همین روزهای گرم تابستان

حتی مثل نگاه تو که آمد و رفت

 می آید و می رود

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 18:56 توسط الناز |


از درد سخن گفتن و از درد شنیدن          با مردم بی درد ندانی که چه دردی است

نمیدونم چرا وقتی تو ادعا می کنی که زیر بارونی و خیس خیس همه اصرار دارند که به تو بفهمونن که اصلا" بارون نمی باره ولی........

تو داری بارون رو حس میکنی با همه ی ذرات وجودت......طراوتش رو .....لطافتش رو......

این جاست که به یه کسی یا چیزی احتیاج پیدا می کنی که بتونی حرف بزنی ...تا بتونی منظورت رو  بفهمونی به آدمهایی که حرفت رو نمی فهمند................

کاش یه مترجم بود که حرف آدمها رو برای هم ترجمه می کرد...........................

شاید اون وقت آدمها این قدر تنها نبودند.........

 

امان از مردم نامهربان..........................

امان از غربت ......................................

امان از دلتنگی ...................................

امان از این دل ناماندگار بی درمان.........

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 18:45 توسط الناز |


قابل توجه آقا بهزاد گل داداشه خوبم..........

ما گاهی اوقات حق داریم وسط اتاق روی زمین دراز بکشیم و به

 موسیقی ای که هیچ یک از اعضای خانه آن را دوست ندارند

با صدای بلند گوش بدهیم و به هیچ فکر کنیم و هیچ نگران نباشیم

اما........................

 فقط گاهی اوقات

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 11:41 توسط الناز |


داستانی که من تا ابد فراموش نمی کنم  و تو هم.............

۱۵...۱۶ ساله ات باشد و از چند روز که نه.....چند هفته هم نه....چند ماه قبل ذوق و شوق داشته باشی برای رفتن به اردو.....

کلی مادر و پدرت جلوی فامیل با افتخار از ورزشکار بودنت بگویند......

شب قبل پیش دوستانت که داستانی شبیه داستان زندگی تو دارند باشی و کلی شوخی و خنده و....

و با خنده به تخت بروی و همان شب خواب قهرمان شدنت را ببینی و ........

صبح از چند ساعت قبل پدر و مادر و خواهر و برادرت برای بدرقه ات آمده باشند فرودگاه و از پشت شیشه برایت دست تکان بدهند و رفتنت را تماشا کنند و با کلی امید و آرزو راهی آسمانت کنند و تو به سفر بروی......................

 

و ۱۶ دقیقه بعد در همان آسمان خودت و همه ی امید و آرزوهایت و همه ی امیدها و آرزوهای پدر و مادر و خواهر و برادرت آتش بگیرید و بسوزید و حتی چیزی از تو نماند که گاه گاهی که دلشان گرفت تسلایی باشی برایشان و..................

ولی نه ............................

چرا لباسهایت که در خانه مانده است و عکسهایت هستند که ؟آتش می زنند بر زخم وجودشان تا ابد..........

که آنها هم همان جا با تو سوختند.............

این جور مواقع است که آدم دنبال یک چیزی یا یک کسی می گردد تا تمام بغض هایش را خالی کند و هر چی می تواند سرش فریاد بزند تا شاید کمی آرام بگیرد و..............

نمیگیرد .....که اشکها تمامی ندارند ....... که بغض همچنان می فشارد گلویت را و راه نفست را می گیرد..........................

سر که فریاد بزنیم این بار.................

لعنت بر توپولف.........

لعنت بر توپولف.........

لعنت بر توپولف.........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 18:38 توسط الناز |


سلام

مسابقات رباتیک بود و سیستان و بلوچستان بودم......خدا رو شکر خیلی خوب بود ...خوش گذشت ...

خاطرتون جم معتادم نشدم.....افغانی ها هم ندزدیدنم....

این روزا فقط خبرای خوب می شنوم......شکر

تبریک به همه ی کرجی ها که بالاخره استان شدیم......استان البرز زیباست خیلی......

دو سه روزپیش با بچه ها توو زمین رباتیک نشسته بودیم (همون زمین چند منظوره ی معروف که بیشتر از این که توش مسابقه بدیم با هم جنگیدیم و البته جای سلف هم ازش استفاده می کنیم.....)

دو تا از بچه ها ماشین حساب و لپ تاپ جلوشون بود کلی ورق دور و برشون و یه چیزایی رو حساب می کردندو روو ورق ها می نوشتند.....فضولیم گل کرد رفتم درست روبروشون نشستم و پرسیدم چی کار می کنند؟

فکر می کنید چی گفتند؟

داشتند با هم حساب می کردند که اگه دختر از بالای شهر بگیرند به نفعه شونه یا پائین شهر؟؟؟؟

می دونید استدلالشون چی بود؟؟؟؟

بهراد می گفت: اگه دختر از پائین شهر پیدا کنیم...خوب مهریه اش پائینه ولی وقتی وارد خونواده بشه جوگیر میشه و با دیدن دختر و خانمهای فامیل می زنه به سیم آخر ..اون وقت باید کلی خرجش کنی تا دماغشو عمل کنه و پروتز بذاره و چشماشو بکشه و برنزه کنه ...مانیکور و تاتو هم جای خودش رو داره و هر مدت یه بار باید کلی واسه لنز پیدا بشی و پول مصالح و بتونه کاری هم به کنار.....

و محسن ادامه داد که اگه دختر از بالا شهر بگیری باید مهریه ی بالا هم بزنی ولی در عوض دیگه لازم نیست این خرج های جانبی رو داشته باشی چون معمولا" این اعمال قبلا" انجام شده....

ونتیجه این شد که یا باید یه دخترپائین شهر مهریه پائین پیدا کنی و قید خونواده رو بزنی و قطع صله رحم کنی تا کسی رو نبینه و چشم و گوشش باز نشه...

یا این که عین بچه ی آدم سر تو بندازی پائین بری طرف بالاشهر و یه دختر درست و حسابی  پیدا کنی و تا آخر عمر با این گردن کج زندگی کنی......

از کارای این دوتا خنده ام گرفته بود یاد فیلم مکس افتادم اونجا که یکی از شخصیت های اصلی دفترچه ای داشت که توش اسم همه ی افراد سرشناس رو که دختر داشتند رو نوشته بود تا یکی رو انتخاب کنه.

چه زمونه ای شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مادرجون میگه: نسل ما دوست داشتن رو نمی فهمه و مزه شو حس نمی کنه....

می خواستم بهش بگم : خوب هم می فهمیم ..عمیق حس می کنیم اما یاد اون دوتا که افتادم حرفم رو خوردم.

نسل ما دوست داشتن رو نمی فهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راست میگه مادر جون قلب ماها مثل گورستان شده اونهایی که دوستشون داریم  و البته کم اند می مانند و می میرند و جایشان هم هیچ چیزی حتی یک گل هم سبز نمیشود ...اصلا" قلبمان آبی ندارد که گل محبت بپروراند...قلبمان صحراست بی آب و علف.........

شاید به خاطر نیمه سنتی مغزمه که همیشه فعال نگهش میدارم و بهش اعتقاد دارم باعث میشه که حرفهای پسری رو باور نکنم نه این که بخوام به شعورش توهین کنم یا شخصیتش رو خرد کنم ..نه ....یا لااقل این دفعه این طوری نبود......

مات و مبهوت موندم که چی میگه و به چه زبونی حرف می زنه که نمی فهمم هیچ چیزش را!!!!

دوستت دارم یعنی چی؟؟؟ و با خیلی دوستت دارم چه فرقی می کنه؟؟؟؟ عاشقت شدم چیه؟؟؟؟

یادم رفت ازش بپرسم که عشق اون حساب و کتاب هم داره؟؟؟؟ زمان چی؟؟؟ سرش میشه؟؟؟

مادر جون راست میگه: نسل ما دوست داشتن رو نمی فهمه......

 

می گوید بهانه بودنم....

و می چشم طعم آن را در دهان

شیرین است

و زبانم تلخ می شود وقتی به انتهایش می رسم

انگار کن که لیمو خورده ای !!!!!!!

دوست ندارم بهانه بودن کسی باشم

به دروغ!!!!!!!!!!!!

دوست نداشته ام

هیچ کس

هیچ وقت

هیچ کجا

منتظرم باشد

و این تعریف دست نیافتنی من از آزدی است!!!!!

                                                                 تابعد...یاعلی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 9:47 توسط الناز |


من نمیخواهم از احوالات این سه روز بگویم ...از چیزهایی که بر من گذشت...چیزهایی که با چشم دل و چشم سر دیدم...چیزهایی که شنیدم.....

قرار هم نیست که کسی چیزی بداند از دیدارم با معبودم.....

من نمیخواهم از دلتنگی های غریب آنجا بگویم که اگر نبود لذت عبادت ...لذت دیدار را نمی چشیدم...

قرار هم نیست که از نردبانی که از آسمان آمده بود تا تو را تا خدا برساند تا خود طبقه ی هفتم...

تا بروی و روی ماهش را ببوسی کسی چیزی بداند.....

اصلا" بگذار به حساب این که من نگفته ام که شبها بعد از جوشن کبیر خواندن"من او " را باز می کردم و برای علی ..برای مهتاب اشک می ریختم و برای علی ها و مهتاب ها دعا می کردم....

نشنیده بگیر از من شبها انگار خدا نزدیکتر بود و میتوانستی حضورش را حس کنی همراه با آدمهایی که هیچ گاه ندیده بودیشان و حتی در خواب هم نمیدیدی که یکروز با چنین آدمهایی هم سفر می شوی..

آدمهایی که حتی نمیتوانی با آنها صحبت کنی...زبانشان را نمی فهمی  حتی موج صدایشان هم غریب است برایت اما.................

اما دوستشان داری تک تک شان را.......

چشم هایت هوس بسته شدن را هم نمی کنند ...دوست دارند ببیند فقط............

بگذار به حساب اینکه چیزی نگفته ام وقتی دیدی دختر بچه ای که با مادرش آمده بود و پا به پا که نه...

نفس به نفس مادر گریه می کرد و تو چقدر به حالی که داشت حسودیت میشد به آن پاکی و صداقت..

آن وقت است که نفست را در سینه حبس میکنی...چشمانت را می بندی و پشت نزدیکترین ستون مسجد می روی مثل بچه های خطاکار که می خواهند در آغوش پدر بروند و خجالت می کشند....

چشمانت باز می شوند ....نگاهی به دورا دور خانه اش می اندازی و سرت را بالا می گیری و سقف را نگاه می کنی انگار کن که پائین تر آمده باشد یا این که تو بالاتر رفتی...خنده ات می گیرد و با صدای بلند می خندی آن قدر که پیرزن کناری چشم غره ای به تو برود..........

و آن گاه به خودت می آیی و مثل دخترکان لوس بغض می کنی و خودت را پشتش پنهان می کنی ...

پشت همانی که تو دیدی و شاید  هنوز او ندیده باشد.......

در دامانش پنهان می شوی!!!!!!!!!!!!خودت را از همه پنهان می کنی و بین آن همه مردم تو تنهایی فقط تویی و او...............

و به یکی از بزرگترین آرزوهایت می رسی ....به دیده نشدن....به نامرئی بودن.....

و چه لذتی دارد................

تو از من نشنیده بگیر بگذار به حساب همان نگفتنم که شیطان را هم دیدم با همان ترکیب بی ترکیبش وقتی در وضوخانه بودم و زن جوانی در کنارم بود  و حلقه اش را از دستش در آورد و نگاهی به آن انداخت و روی سکو گذاشت و با کناری اش حرف میزد ...شیطان را دیدم وقتی دست یک نفر دیگر برای برداشتن حلقه به طرف سکو دراز شد.....

آری شیطان بود ...خودش بود ...نتوانستم چیزی بگویم گریه ام گرفت ...صورتم خیس بود و کسی اشکهایم را ندید باز رفتم طرف همان ستون و تلخ گریستم تلخیش را در دهان حس کردم...

گریه کردم برای خودم که با دیدن این صحنه این جور بهم ریخته بودم و خدا هرروز چقدر از این اتفاقات می بیند..................

چقدر  اعوذبالله من نفسی........ به انسان آرامش می دهد...........

بگذار به حساب اینکه من نگفته ام که در آغوش خدا بودن خوب است و من در آغوش خدا بودم سه روز...

بگذار به حساب اینکه من نگفته ام که مطمئنم هیچ چیز و هیچ کس تا دنیا دنیاست نمی تواند حس امنیتی را که در خانه اش داری را بگیرد....

تو گفته هایم را نشنیده بگیر و بگذار به حساب نگفتن.....

 

به جای همه ی شماهایی که می شناسمتان روی ماهش را بوسیدم و البته که سلامتان را هم رساندم........

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 19:17 توسط الناز |


قضیه برمی گرده به چند ماه پیش که زمان ثبت نام حج دانشجویی بود و من و دوستام کلی ذوق و شوق داشتیم واسه ثبت نام و زد اینترنت ما قطع شد یعنی پولشو نریختیم قطع شد و یکی از دوستام خودش  همه ی ما رو ثبت نام کرد...دقیقا" روز آخر بود که یکی از دوستام (من همیشه اونو دوست خودم می دونم ولی اون خیلی باهام نامهربونه...)کلی به اعتقادمون خندید به اینکه می گفتیم دوست داریم تا جوونیم بریم پیشش  .می گفت اینا همش بازیه و اونایی که خودشون میخوان رو انتخاب میکنن و کلی حرف دیگه........

تا اینکه تصمیم گرفتم ثبت نامش کنم خودم رفت توو سایت و مشخصاتشو زدم و ثبت شد....

و روز قرعه کشی توو سالن آمفی تئاتر دانشگاه اولین اسمی که انتخاب شد اسم این دوستم بود.... در حالی که خودش خبر نداشت که ثبت نام شده و همه ی دانشگاه مونده بودن... اون اصلا" آدم مذهبی نیست چطور خدا انتخابش کرده.........

چند روز پیش بود که از حج برگشت ........

می دونست من دلتنگم و حرف از کعبه می زد.....من اشک توو چشم حلقه می کردم و اون خودشو میزد به اون راه و از بزرگی صحن مسجد الحرام می گفت و از هتل هایی که ساخته بودند و اطراف مسجد...

من گفتم:ولی صحن اونقدرها هم بزرگ نیست آنچه خیلی رخ می نماید عظمت کعبه است.......

یاد دل نوشته های مادر افتاده بودم که توو مکه نوشته بود  و من توو دفترش خونده بودم انگار که خودم هم اونجا بودم....مامان می گفت:

از پله ها که پائین می آیی نمی دانی که این حجم سیاه تهی باید سیرابت کند یا تشنه...می چرخی ولی نمی توانی چشم از آن برداری.همهمه هست ولی تو هیچ صدایی نمی شنوی...تو را می خوانند و تو یکریز لبیک زمزمه می کنی.........

 

خدااااااااااااااااااااااااا دلم کعبه می خوادبس دیگه ... کم آوردم.......از اینجا بودن خسته شدم میخوام بیام پیشت .....می خوام بیام توو آغوشت و روی ماهت رو ببوسم ......

خدااااااااااااااااااااااااااااقول میدم بیام و های های گریه نکنم .....قول میدم بغض هام رو خیلی آروم فقط برای تو زمزمه کنم......

قول میدم نمازم رو درست بخونم ...قول میدم سجده هام زیاد نشه...فقط دوتا توو هر رکعت....فول میدم

من رو هم به خونه ات ببر........خسته ام از راهی که اومدم میخوام یکمی پیشت باشم قدر یه نفس تازه کردن.....تو مهمون نوازی مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

همه ی این گلایه ها رو بذار به حساب دلتنگی و غربت...... غربتی که خودت بهتر می دونی خودم خوندم...خودت گفتی:

ارحم فی هذه الدنیا غربتی..................... حواسم دائما" به شماست می دانم که غریبید.

راضیم به رضات

توو روزهای اعتکاف منت میگذارید اگر برای آرامش این دل ناماندگار بی درمان هم دعایی کنید........

من هم دعایتان می کنم.......................

تابعد....یاعلی

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 19:34 توسط الناز |


گر نگهدار من آن است که من می دانم

شیشه  را در بغل سنگ نگه می دارد

 

بالاخره تونستم برم سفر ....اونم چه جوری...بعد از اون تصادف آخری چشم ازم برنمی داشتند که...

از اون موقع توسط مادر جون قرنطینه بودم اما در اولین فرصت به طرز ماهرانه ای فرار کردم با ماشین...

فقط خودم هستم و خودم......همون راهی که اونبار رفتم توی دره .......

می خواستم ثابت کنم میشه و بالاخره هم اومدم.............

همیشه جاده رو دوست داشتم مخصوصا" اول صبح در واقع سحر باشه و هوا رو به روشنی بزنه و یه موسیقی لایت پخش بشه و بالا اومدن خورشید رو نگاه کنی و  در کنار همه ی اینایاد نره که رانندگی هم بکنی...................................

این شعر از هوشنگ ابتهاج رو خیلی دوست دارم ...بی نظیره...واستون میذارمش

شبی .....

کدام شب؟؟؟؟؟

شبی ...شبی ستاره ای دهان گشود

چه گفت؟؟؟؟؟

نگفت:از لبش چکید

سخن چکید؟؟؟؟؟

سخن نه...اشک...... ستاره می گریست

ستاره ی کدام کهکشان؟؟؟؟

ستاره ای که کهکشان نداشت

سپیده دم که خاک در انتظار روز خرم است

ستاره ای که در غم شبانه اش غروب کرد

نهفته در نگاه شبنم است  

پاورقی:"درباره ی من "فیلم امشب سینماهاست یادتون نره برید ببینید.

                                    تابعد...یاعلی

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 20:36 توسط الناز |